سلام به بهترین وبلاگ خوش آمدید این وبلاگ دارای هر چیزی که شما فکرش را بکنین هست این وبلاگ را به دوستانتان معرفی کنید
دختری جوان، روبه روی او، چشم از گل ها بر نمی داشت
وقتی به ايستگاه رسيدند، پيرمرد بلند شد، دسته گل را به دختر داد و گفت
می دانم از اين گل ها خوشت آمده است. به زنم مي گويم كه دادم شان به تو
گمانم او هم خوشحال می شود و دختر جوان دسته گل را پذيرفت و پيرمرد را نگاه كرد
كه از پله های اتوبوس پايين می رفت و وارد قبرستان كوچك شهر می شد
برچسب:
نویسنده: سید علیرضا سیدیان