خرید بک لینک
روز عاشوراست. شهر شلوغ است و سیاهپوش. همه بیرون رفته اند. فکر میکنم توی ساختمان به جز من کسی نباشد. من مانده ام و خدایی که در این نزدیکی است.

تازه از خواب بیدار شدم. تلویزیون را روشن کردم. مشغول چیدن سفره صبحانه بودم که یکی در زد. لباس پوشیدم و رفتم در را باز کردم. همسایه طبقه پایین بود.
گفت: پاشو بریم عزاداری.
با کمی مکث گفتم: کار دارم نمیتونم.
با تعجب گفت: روز عاشورا و کار! سیاه نپوشیدی، عزاداریم که نمیای. واقعا که!
خداحافطی کرد و رفت. اومدم کنار سفره نشستم. داشتم به حرفهاش فکر میکردم که واقعا چرا باهاش نرفتم؟

صبحانه را که تمام کردم دیگه حال جمع کردنش را نداشتم. کنار سفره دراز کشیدم.
داشتم به سقف نگاه میکردم. رفتم تو فکر. حوادث کربلا را داشتم توی ذهنم ورق میزدم. ماجرا را مثل فیلم توی ذهنم مرور میکردم...

به خودم که اومدم دیدم یک ساعتی است که چشمم را بسته ام، انگار توی این دنیا نبودم ...
پا شدم.

عجیب است. هوا چقدر تمیز شده.
نفس عمیقی کشیدم و سینه ام را پر از هوا کردم.
احساس میکنم خونم رقیقتر شده و سریعتر در رگهایم حرکت میکند.
چرا من اینگونه شده ام ...
احساس نشاط میکنم. دلم میخواهد بخندم. چه سبک شدم امروز.

من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشیار است!

خدای من روز عاشورا روز زیبایی است. لبریز غرورم و از خود بیخود.

در دلم چیزی است مثل یک بیشه نور
مثل خواب دم صبح.

آری امروز عید است. پیروزی خون بر شمشیر را مگر میشود جشن نگرفت.
من نمیتوانم امروز سیاه بپوشم و عزاداری کنم. عزاداری من آنروز است که گناهی از من سر بزند.

برچسب: نویسنده: سید علیرضا سیدیان تاريخ: سه شنبه 15 اسفند 1391 ساعت: 18:43

صفحه بندی