چند روز پيش از يکي از دوستانم پرسيدم که چرا سياه پوشيده اي؟ با تعجب به من نگاهي کرد و گفت براي شهادت حضرت علي. از علي گفت و اينکه حب علي ضامن رستگاري ماست. صميمانه به من هشدار داد که چرا لباس سياه نپوشيده اي؟ نکند حب علي نداري؟ حتما علي را نمي شناسي؟
همين موضوع بهانه اي شد براي نوشتن اين مطلب. لطفا همراه من باشید.
مي خواهم از علي بگويم. کسي که سخن درباره او فراوان گفته شده و کتاب درباره او زياد نوشته شده است و افراد زيادي به دوستي او افتخار مي کنند. من تا چند سال پيش علي را همانقدر مي شناختم که به من گفته بودند. داستانها و روايات زيادي درباره کمالات او و داستانها و روايات عجيبي درباره نيروي بدني او شنيده بودم.
خوب يادم هست سال سوم دانشگاه بودم که روزي يکي از هم اتاقي هايم کتابي به اتاق آورد و گفت که در مسابقه اي به او جايزه داده اند. کتاب را کنار تختش گذاشت. من در آن سال دچار حالات عجيبي شده بودم . تمام دنيا برايم سوال بود و بسيار آشفته بودم. از سر کنجکاوي کتاب را برداشتم و نگاهي به آن کردم. نهج البلاغه بود. آنرا ورق زدم و خواندم. خواندم و خواندم. برايم جذاب و شيرين بود.
در مدت کوتاهي قسمت زيادي از آن را خواندم. مي خواندم و باز برمي گشتم به عقب و دوباره مي خواندم و آنجا بود که من با علي آشنا شدم. کسي که تا آن موقع برايم غريب بود.
شبها که کتاب را مي خواندم بعضي وقتها چشم هايم را مي بستم و همراه علي در کوچه هاي مکه و مدينه قدم مي زدم. از او سوال مي کردم و با او بحث مي کردم. پشت سر او و پيامبر مي رفتم و به سخنانشان گوش مي دادم. از آنها مي خواستم بگذارند به بحث هايشان گوش دهم و آنان هم مي پذيرفتند.
سخن درباره مظلوميت علي زياد شنيده بودم اما تمام آن لحظاتي که با او بودم هيچگاه او را مظلوم نديدم و هيچگاه دلم به حال او نسوخت و تعجب مي کردم کسي که تمام لحظاتش شادي و آرامش است چگونه مظلومش مي نامند.
ديگران را مظلوم مي ديدم که گرفتار دنيا شده اند و رنج آنرا مي کشند. دنيا براي آنان همه چيز بود، شديدا درگير آن شده بودند و از درک مسائل دنيا عاجز بودند. اما علي رها بود. دنيا براي علي يک قرارگاه موقت بود و او در کمال آرامش در اين قرارگاه زندگي مي کرد. و چه شيرين و روشن مسائل دنيا را تفسير مي کرد.
اگر بخواهم آنچه من از علي ديدم را در يک کلمه بگويم اينست که علي در معنا غرق بود. او نماز مي خواند اما نماز او فقط رکوع و سجود فيزيکي نبود. نماز او را با خود مي برد و در مفهوم نماز غرق مي شد. او بعد از نماز بندهاي انگشتش را نمي شمرد و کلماتي را به تکرار نمي گفت. بلکه رو به درگاه خدا مي کرد و خدا را ستایش می کرد و در معناي هستي فرو مي رفت. بعد از نماز چهره اش پر نور مي شد و شوق عجيبي در او مي ديدم.
غير از نمازهاي واجبش شبها به نماز بر مي خاست. زياد نماز می خواند، اما نماز او از سر تکرار و تعداد نبود. مي آمد و از سر شوق مي آمد. رکعت ها مي آمدند، سجده ها مي آمدند و او در معنا غرق بود.
در همسايگي او مردي زندگي مي کرد به نام ابن ملجم. او با وسواس خاصي نماز مي خواند. به تعداد بخصوصي بعد از نماز ذکر مي گفت بدون اینکه معنی آنرا بداند و براي اينکه يادش نرود که چه تعداد الله اکبر گفته است بند انگشتانش را نشانه مي کرد. يک روز او را با چند نفر ديدم که در مسجد نشسته بودند و بحث مي کردند. در ميان صحبت هايش شنيدم که مي گفت کاش وسيله اي بود تا تعداد سجده هاي نماز را نشان دهد و از روي آن بفهميم چند تا سجده بجا آورده ايم و چند رکعت خوانده ايم. اينگونه هم نمازهايمان دقيق تر ميشود و هم ثواب بيشتري مي بريم. (آن فکر را ببينيد که چگونه ادامه پيدا کرده و الان انواع سجده شمارها را در بازار قم مي توان پيدا کرد)
شبي ديدم که فاطمه براي علي کاسه آبي آورد. او کاسه را گرفت مقداري از آب آنرا خورد و در زلالي آب کاسه غرق شد و رفت تا معناي آفرينش. به آب نگاه مي کرد و خدا را حس مي کرد. با همسرش به گفتگو نشستند و تا سحر از آب گفتند و از طبيعت و از آسمان و از آفتاب و از گردش روزگار و اينها همه براي آنها بهانه اي بود براي ستايش خدا.
همسرش هم مثل او در معنا غرق بود. يادم هست روزي به خانه آنها رفتم و فاطمه را نديدم. سراغ او را از علي مي گرفتم. علي گفت فاطمه همين نزديکيها جايي درست کرده براي دعا و ستايش خدا و بعضي وقتها آنجا مي رود و روحي تازه مي کند. اسم آنجا را هم کلبه شادي گذاشته است. ديدم اين اسم را هم قبلا چند بار بين صحبت هايشان شنيده بودم. فهميدم که فاطمه هر بار که از کار روزانه خسته مي شود به آنجا مي رود و آنجا براي خودش جشني بر پا مي کند بين خود و خدا. از آنجا که بر مي گشت چهره اش زيبا و پر نور مي شد و انگار که تازه متولد شده است.
يکبار که با علي قدم مي زدم به او گفتم مريضي دارم و از او خواستم که مريضم را شفا دهد. ناگهان آن چهره صميمي و مهربان برافروخته شد و گفت چگونه در محضر خدا شرم نمي کني و از بنده اش درخواست شفا مي کني! مگر من کي هستم جز بنده اي از بندگان خدا که خودم حاجتهايم را با التماس از خدا درخواست مي کنم. من در حضور خداوند هيچم و بنده او و تسليم اويم و چشم رحمت به درگاه او دارم که هدايتم کند و از گناهانم بگذرد. هیچ وقت از هیچ کس تقاضای رفع حاجت نکن اگر هم به بزرگی روی آوردی فقط از او راهنمایی درخواست کن.
گفتم پس از خدا بخواه که مريضم را شفا دهد، خداوند سخن شما را رد نمي کند. ديدم بيشتر برافروخته شد و گفت واي بر تو که به غير خدا روي آورده اي. واي بر تو. خداوند مي خواهد که بندگانش نيازهايشان را فقط از او بخواهند و به غير او روي نياورند. پيامبران و بزرگان هم بندگان ناتوان خدا هستند و در کار خدايي و فرمانروايي جهان جايگاهي ندارند. آنان فقط وسيله هايي براي راهنمايي مردم به سوي خدا هستند. گفتم من که گيج شدم مگر از خدا براي من چيزي بخواهي گناه است. آرام نشست و برايم توضيح داد.
گفت: بگو ببينم من بهتر حال تو را درک ميکنم و به احوالت آگاهم يا خدا؟
گفتم: خوب خدا بيشتر از شما به مشکل من آکاه است و از همه احوالات من خبر دارد.
گفت: آيا خدا از من مهربانتر نيست؟
گفتم: چرا. خدا بيشتر از هر کسي ما را دوست دارد و مهربانتر از او وجود ندارد.
گفت: آيا خدا از من تواناتر نيست؟
گفتم: گفتم خوب توانايي بشر محدود است ولي خدا کافيست هر کاري را اراده کند.
گفت: خوب تو داري دردت را به من توضيح مي دهي که ممکن است من کامل تو را درک نکنم و از من کمک مي خواهي که ممکن است حوصله نداشته باشم به سخنانت گوش دهم و نتوانم کمکت کنم .
گفتم: خوب من شما را وسیله قرار دادم. شما واسطه اید.
گفت : براي ارتباط با خدا احتياج به هيچ واسطه اي نيست. حتی اگر وسیله هم باشم، آیا خواستن نیاز و حاجت از وسیله کار درستی است؟ شما اگر از کسی بخواهی در کاری کمکت کند، رو به دست او می کنی و از دست او خواهش می کنی؟
گفتم : نه. اما مثلا برای درخواست از یک مدیر ابتدا پیش معاون مربوطه او می روند. مستقیما که پیش رییس نمی روند.
گفت: به خاطر اینکه آن مدیر تواناییش محدود است و کارها را بین معاونانش تقسیم کرده است. اما توانایی خدا نامحدود است. کافیست هر کاری را اراده کند. خدا کامل است و برای درخواست نیاز از او باید به خودش رو آورد. اگر هم وسیله هایی روی زمین هستند فقط دستورات خدا را اجرا می کنند.
گفتم: پس چرا اینهمه مردم به بزرگان دین روی می آورند و از آنها تقاضا می کنند.
گفت: به خاطر اینکه خدا را نمی شناسند و تصور مبهمی از خدا دارند.
گفتم: سعی می کنم گفته های شما را مرور کنم و بفهمم.
گفت: درک این مساله برای آنان که خدا را شناخته اند آسان و روشن است.
همیشه یادت باشد که کار بزرگان دين فقط راهنمايي است. خدا نزديکترين کس است به تو و مهربانترين است به شنیدن سخنان تو و آگاهترين است به دانستن احوال تو و تواناترين است به برآوردن حاجت تو. برو به خداوند رو کن که خدا امن ترین پناهگاه بندگانش است.
آري علي حقيقت دين را مي فهميد، حقيقت جهان را مي دانست و خداوند را مي شناخت و به همين دليل علي مظلوم نبود. او پیروز بود. اگر دشمنانش می دانستند که علی چه احوالاتی دارد و در مغز او چه می گذرد، از حسرت جان می دادند.
آنها مظلوم بودند که دین را با دنیا تفسیر می کردند و دین را به انحراف کشیدند و مردم را به تصوری سطحی از دین راضی کردند و از معنا دور شدند، از آرامش و از رستگاری.
اگر می بینیم که الان مردم در شبهای قدر مفاتیح الجنان بغل می گیرند و دعای رفع بلا و کسب درآمد بیشتر آنرا با حرص و ولع زیادی می خوانند و بارها تکرار می کنند به خاطر این است که از دین اسلام دوریم. راه را اشتباه می رویم.
بعد از نماز کلماتی را از سر عادت به تعداد مشخصی تکرار می کنیم بدون اینکه معنی حقیقی آنرا بدانیم. به بغل دستیمان می گوییم قبول باشد و همه به هم می گویند قبول باشد. انگار سر جلسه امتحان هستیم و درس را یاد گرفته یا نگرفته فقط قبولی برایمان مهم است. در دل می گوییم مهم نیست درس را یاد نگرفته ام و از آن هیچ نفهمیده ام، اما خدا کند قبول بشوم. مگر خدا مهر قبولی درست کرده که پای بعضی نمازها بگذارد و پای بعضی نگذارد و اصلا مگر ما نماز می خوانیم که قبول بشود. .مفهومی به اسم "قبول باشد" ساخته ذهن سطحی نگر بشر است.
ما نماز می خوانیم برای بندگی و برای ستایش خدا و برای رشد فکری و برای آرامش. هر چه مفهوم نماز را بیشتر فهمیده باشیم فکر بازتری خواهیم داشت و زندگی بهتری پیدا خواهیم کرد. مسائل جهان را بهتر خواهیم فهمید و بیشتر تسلیم امر خدا می شویم. و هر چه از معنای نماز دور باشیم، حتی اگر در مقدسترین مکان و در کنار مومن ترین افراد نماز بخوانیم، فکر سطحی و تاریکی خواهیم داشت و از بندگی خدا دور خواهیم شد و تسلیم پستی های دنیا خواهیم شد. خداوند فکر تو را نگاه می کند که به کدام سمت می رود و به چه مشغول است و مسائل جهان را چگونه تحلیل می کند.
آری اینگونه بود که من با علی آشنا شدم و تصمیم گرفتم به جای لباس سیاه پوشیدن و عزاداری برای او، برای خودم عزاداری کنم که چرا من مثل علی نیستم.
تصمیمم را گرفتم و آن این بود که من باید مثل علی باشم. مثل او فکر کنم و مثل او جهان را تحلیل کنم. از خدا کمک خواستم و حرکتم را شروع کردم. از مطالعه طبیعت شروع کردم و از تفکر درباره جهان. آن تصور مبهمی را که از خدا داشتم به دور انداختم و به تحلیل سیستم جهان پرداختم. به تاریخ سفر کردم. پیامبران را مطالعه کردم و در سخنانشان دقیق شدم. به قرآن پناه بردم و تلاوت عربی آنرا کنار گذاشتم و به مطالعه معنی آیات پرداختم.
همانگونه که با شوق فیزیک هالیدی را می خواندم و همانگونه که با شوق دیوان حافظ را می خواندم، قرآن را بدست گرفتم و به جای طاقچه آنرا بغل دستم گذاشتم. در زیر مطالب مهم آن خط کشیدم و نکته هایی را که به نظرم می رسید در حاشیه آن می نوشتم. قرآن یکی از کتابهای درسی من شد. همانطور که درباره مسائل درسی بحث می کردیم، با دوستانم درباره دین اسلام بحث می کردم. لذت تحقیق و مطالعه درباره جهان و خدا و دین برایم از لذت حل مسائل درسی بیشتر شد. و اینگونه بود که سفر من آغاز شد.
در ابتدای سفر هستم و آنچه تاکنون دستگیرم شده مرا متحیر کرده است. خدای من! شیطان بیکار ننشسته و چه بلاها که بر سر دین اسلام نیاورده و چگونه ماهرانه دین اسلام را به انحراف کشیده و برای اینکه تشخیص آن سخت شود فلسفه ها برای آن درست کرده، باطل را در لباس حق درآورده و هزار مدرک و سند برای آن درست کرده است.
به خدا تشخیص حقیقت دین بسیار سخت شده و توضیح دادن صورت درست آن سخت تر. (مثلا دوستی - که بسیار هم مسجد می رود و اهل نماز و قرآن است آنهم نه از روی ریا بلکه می خواهد دستورات دین را اجرا کند و انسان مومنی باشد - به من توضیح می داد که اصل ثواب قرآن خواندن مال تلاوت عربی آن است نه ترجمه آن. ترجمه برای فهمیدن معنی آن است اما اگر می خواهی قرآن بخوانی (قرآن خواندنی که آنهمه در روایات به آن سفارش شده) باید عربی آنرا بخوانی حتی اگر معنی آنرا ندانی. چون در تلفظ این کلمات سری نهفته است که ما را از گناه دور می کند و ... من با هر زبانی برای این دوست سعی کردم حقیقت مطلب را بگویم راضی نشد که هیچ، متهم به کفر هم شدم. یا برای دوستی می خواستم توضیح دهم آویزان کردن تابلوی "وان یکاد الذین ..." در خانه برای رفع چشم زخم حسودان توهین به قرآن است که نتوانستم راضی اش کنم.)div>
برچسب:
نویسنده: سید علیرضا سیدیان
تاريخ: سه
شنبه
15 اسفند
1391 ساعت: 18:43